تبليغاتX
بی آنکه او متوجه شود

بی آنکه او متوجه شود

در سکوت آمد و رفت

محبت را به رنگی دیدم که دختر کوچکی در نقاشی اش خورشید را به رنگ سیاه کشید که پدر کارگرش زیر آفتاب نسوزد.

+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 22:13 توسط مهشید |


خدا به آدما دوتا دست ميده دوتا پا ميده دوتا چشم ميده دوتا گوش ميده اما .... به همه آدما فقط يه قلب ميده!

كسي ميدونه چرا؟ براي اينكه هركس خودش بره و جفته قلبشو پيدا كنه !!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:0 توسط مهشید |


 



وقتي گلداني در خانه شكست ، پدر
گفت: قسمت اين بود. مادر گفت:
حيف شد.خواهر گفت: كاشكي دوتا داشتيم.
برادر گفت: قشنگ بود.
اما وقتي دلم شكست كسي صدايي نشنيد
و هيچ كس چيزي نگفت !!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 14:6 توسط مهشید |


من نباشم كي تو رويا موهاتو ناز مي كنه كي با بالهاي شكسته با تو پرواز ميكنه راست بگو من كه نباشم اخماي پيشونيتو كي مياد دونه دونه با حوصله باز ميكنه من نباشم كي مياد ناز نگاتو مي خره كي مياد دنبال تو تو رو تا خورشيد ببره كي ميگه حقا هميشه با توئه واسه ي خاطرتو جون ميده پشت پنجره من اگه نباشم كي واسه هميشه تو رو مي پرسته كي برات ميميره كي نميشه خسته كي تو رو ميذاره روي دو تا چشماش كي اگه نباشي ميگيره نفسهاش من اگه نباشم كي واسه هميشه تو رو مي پرسته كي برات ميميره كي نميشه خسته كي تو رو ميذاره روي دو تا چشماش كي اگه نباشي ميگيره نفسهاش من اگه نباشم من اگه نباشم من اگه نباشم من اگه نباشم من نباشم كي تحمل ميكنه كار تو رو با رقيب رفتن و اذيتا و آزار تو رو تو خودت داور ميدون شو بگو كيه كه جواب نده تلخي رفتار تو رو من نباشم كي برات قصه ميگه تا بخوابي كي مياد سراغ رويات تو شباي مهتابي كي بيداره تا تو خوابت ببره كي قايم ميشه توي ابرا كه راحت بتابي من اگه نباشم كي واسه هميشه تو رو مي پرسته كي برات ميميره كي نميشه خسته كي تو رو ميذاره روي دو تا چشماش كي اگه نباشي ميگيره نفسهاش من اگه نباشم كي واسه هميشه تو رو مي پرسته كي برات ميميره كي نميشه خسته كي تو رو ميذاره روي دو تا چشماش كي اگه نباشي ميگيره نفسهاش من اگه نباشم من اگه نباشم من اگه نباشم من اگه نباشم

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 21:30 توسط مهشید |


تورا نگاه ميكنم كه خفته اي كنار من پس از تمام اضطراب ، عذاب و انتظار من تورا نگاه ميكنم كه ديدني ترين تويي واز تو حرف ميزنم كه گفتني ترين تويي من از تو حرف مي زنم شب عاشقانه مي شود تورا ادامه مي دهم همين ترانه مي شود كاش به شهر خوب تو مرا هميشه راه بود راه به تو رسيدنم همين پل نگاه بود مرا ببربه خواب خود كه خسته ام از همه كس كه خواب و بيداري من هردو شكنجه بود و بس من از تو حرف مي زنم شب عاشقانه مي شود تورا ادامه مي دهم همين ترانه مي شود.

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 19:29 توسط مهشید |


ديروز را سوزانديم براي امروز! امروزمان را گذرانديم براي فرداو فردايمان ديروزي ديگر! اين است بازي پوچ ما انسانها!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 15:1 توسط مهشید |


در خواب ناز بودم شبي ديدم كسي در مي زند در را گشودم روي او ديدم غم است در مي زند اي دوستان بي وفا از غم بياموزيد وفا غم با آن همه بيگانگي هر شب به من سر مي زند.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 13:53 توسط مهشید |


چو اي گل رفت ديگر بر نميگردد به اين گلشن! چرا آمد؟؟ كه با رفتن چنين غمگين كند ما را؟ چرا آمد؟ چرا؟؟!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 20:37 توسط مهشید |


عشق امانت با ارزشي ست که هر کسي تو قلبش ميزاره.

برای همینه که هر وقت بخوای عشقتو پس بگیری باید

قلبشو بشکونی!!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 15:31 توسط مهشید |


چرا توقف كنيم؟ چرا؟ پرنده اي كه مرده بود به من ياد داد كه پرواز را به خاطر بسپار! پرنده مردني است!!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 20:19 توسط مهشید |


اي دريا قلبم را با تمام تنهايي به تو خواهم بخشيد قلب معصومم را که به تنهايي يک گنجشک است قلبم را به دريا خواهم داد و به دريا خواهم گفت که با من مهربان باش به دريا خواهم گفت من دلم غمگين است و به اندازه يک دنيا خستگي را مي شناسم قلب معصومم را به دريا خواهم بخشيد تا به همراهي ماهيها به تنهايي خود فکر کنم اي دريا قلبم را به تو مي بخشم تا بينديشم به صداقت ماهيها

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 13:46 توسط مهشید |


ماهي به آب گفت : تو ميتوني اشكاي منو ببيني چون توي آبم آب جواب داد : من ميتونم اشكاي تو رو احساس كنم. چون توي قلب مني !!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 21:11 توسط مهشید |


با تو سخن مي گويم گوش كن با تو سخن مي گويم زندگي در نگهم گلزاري است و تو با قامت چون نيلوفر شاخه پر گل اين گلزاري من به چشمان نزديك تو خرمن گل ديدم گل فرداي سپيد عزيزم گوهر من تو كه تك گوهر دنياي مني دلي به لبخند حرامي سپار. دزد را دوست نخوان چشم اميد به ابليس مدار.قيمت خود نشكن قدر خود را بشناس... قدر خود را بشناس...

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 16:15 توسط مهشید |


در اين دنيا نكردم من گناهي فقط كردم به چشمانت نگاهي اگر اينك نگاهي شد گناهي مجازاتم بكن هر طور كه خواهي در اين دنيا من او را ميپرستم هم اورا هم خدا را مي پرستم تمام مردمان يكتا پرستند وليكن من دو تا را مي پرستم!

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 14:0 توسط مهشید |


سرزنشم نکن آواي کوچکم به خاطر اين لحظه ها...اين دقيقه ها به خاطر چشم هايت که قرن هاست موجي از لبخند در آن نمي تلاطمد به خاطر آنچه بر قلبت گذشت و به خاطر آنچه که نمي دانستم به خاطر اشک هايي که برايم ريختي سرزنشم نکن به حرمت گرمي دست عاشقم سرزنشم نکن قول مي دهم ! قول مي دهم که از اين به بعد دستانم را فقط بر سر تو بکشم و گرمايش را فقط نثار تو کنم سرزنشم نکن

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 18:5 توسط مهشید |


رفيق خوب مثل كفش مي مونه و رفاقت مثل يه جاده آسفالت داغ واي به روزي كه كفشه پاتو بزنه يا بفهمي كه پابرهنه اي !!

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 15:29 توسط مهشید |


بهش گفتم چه قدر منو دوست داري؟ گفت: اندازه جوهر يه خودكار! گفتم خيلي نامردي جوهر خودكارت كه يه روز تمام ميشه! لبخندي زد وگفت: خودكارم اصلا جوهر نداره!

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 15:21 توسط مهشید |


دوست داشتن را بايد از دختر بچه ها ياد گرفت. آنها در مقابل محبتي كه به عروسك خود مي كنند از او انتظار محبت متقابلي ندارند.آنها بدون هيچ توقعي عروسكشان را دوست دارند و دوست داشتن واقعي يعني همين !

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 19:42 توسط مهشید |


بچه ها شوخي شوخي به گنجشكا سنگ مي زنن گنجشكا جدي جدي مي ميرن آدما شوخي شوخي زخم مي زنن قلبا جدي جدي مي شكنن آدما شوخي شوخي لبخند مي زنن دلا جدي جدي عاشق مي شن

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 20:3 توسط مهشید |